|
تجربه های نوشتن
|
- داستان خیلی کوتاه -
من را به سختی بالا نگه داشته بود. خیلی سعی می کرد که ترسش را پنهان کند. خون از پارگی پاچه اش شر کرده بود. با صدای لرزان داد می زد که “به ابالفضل اگر دست به من بزنی می زنم توی سرت.”
مردک عوضی خنده ای تمسخر آمیز کرد و کلی دستش را این جیب و آن جیب کرد تا تیزی اش درآمد. زیپ شلوارش را پائین کشید و داشت نزدیک می شد که دنگ خوردم به سرش و روی زمین افتادم و دیگر هیچ چیز جز صدای جیغ و داد پسرک جوان را نشنیدم.
- داستان خیلی کوتاه -
مسعود از میان پیغمبرها جرجیس را انتخاب کرده بود. نزدیک بود کمربند زیر شکمش پاره شود. بوی مشروب می داد. قیژ قیژ کرسی های چوبی محوطه غذاخوری و جیک جیک پرنده ها کمک می کرد تا صدای آروق زدن هایش را دیگران نشنوند. گرگ و میش که شد کرکره ی مغازه را پائین کشید و مسعود را مجبور کرد چند صندلی کنار هم بگذارد تا باز روی یک بخت برگشته ی دیگر بپاشد. مسعود دست هایش را روی صورتش گذاشته بود و چشمانش را از ترس آب و یا شاید آبرو محکم بسته بود. دفعه قبل 685 هزار تومن دیگر مانده بود و الان 680 هزار تومن یعنی 136 بار صدای کرکره.
اگر روی شیشه نوشته نشده بودم، حسابش را صاف می کردم.
دستان زبرم که
سینه ی نرم و پر مویش را چنان
چنان می نوازد که خون
خون دیواره ی رگ را
چشمانم که می گردد می چرخد می رود
می چرد میان چین و چروک های بازو
می ماند میان کشاله ی گردن
می لیسد رگ های نازک گوش
می بوید زبانی که لغزیده بیرون
داغ است برق نگاه چشمان سیاه
سرد است عرق هق هق افتاده ی تن
می سوزد
انگشتان باریک و دراز می رود تا حلق م را بخاراند
لبان سرخ می آید تا تب دار کند تن را
مرده ام سردم بی روح
زنده می کند گرم عاشق
موی ساق سفتش لم داده بر پشتی نرم
آتشم می زند
بیا بیا
شاید بیاید
شاید
دهم ژوئن 2007
سیاوش گفت که یک "که" در آخر خط اول اضافه کنم تا خط اول و سوم دنباله ی هم شوند : دستان زبرم (که)
همچنین یک "که" در خط پنجم بگذارم : چشمانم (که) می گردد می چرخد می رود
در خط هفدم از موی ساق شروع کنم: "ساق سفت و پرمویش لم داده بر پشتی نرم" بشود موی ساق سفتش لم داده بر پشتی نرم
عبدالرضا گفت "آتش می زند جان را" به "آتش می زند" تغییر دهم
ماه گل گفت که "می سوزد، آتش می زند تب را" را به "می سوزد" تغییر دهم
ساقی گفت "می بوید زبان داغ بیرون آمده" را به "می بوید زبانی که لغزیده بیرون" تغییر دهم چون در حالت اول تصویری زیبا نمی سازد
ساقی گفت "سینه های نرم" را در خط دوم به "سینه ی نرم" تغییر دهم
شما چه می گوئید؟
از در که وارد شد چشمانش راه کشید و رفت میان سینه های پر موی پسرک جوانی که دکمه های پیراهن سفیدش باز بود و نشسته ساکت و ساکت و آرام.
سری تکان داد و فقط ایستاد. وقتی دست داد و گفت "از دیدنتان خوشحالم" فقط جمله ی دروغین سلام و احوالپرسی نبود، از دلش باید می پرسیدی.
وقتی که زیر چشمی می پائیدش دید که کلاغ ها خبر دادند و دقیقه ای نشد که آمد و گفت سلام. اما چه سلامی که فقط پاسخش سلام بود و بس. ترس بود و تپش قلب. حرف زد، شنید. اما نشد که بگوید ...
به یک بازی که شبیه یلدابازی است دعوت شدم تا تاثیرات را بشمارم که می شمارم.
از چیزهای خیلی زیادی تاثیر گرفته ام و مطمئنن همه آنها را به یاد ندارم شاید هم نمی دانم که بر من تاثیر گذاشته اند.
شش سال پیش کتابی که در کاغذ پاره های کمد دوستم گم شده بود را پیدا کردم. تاثیر لحظه ای آن هنوز از یادم نرفته است و مرا واداشت تا تمام شهر را زیر و رو و رو و زیر کنم و به تعداد سئوال هایم کلمه ی "ممنوعه است" را بشنوم و به ناچار دست به دامن مرد عکاس سر کوچه شوم که دامن هم نداشت. کتاب حکایتی با نکته دان نوشته ابراهیم اُلفت که تفسیر دیوان حافظ و توضیح به مثل آن بود من را به جایی برد که چند وقتی است مشغله های زندگی از آن حال و هوا محرومم کرده است.
حکایتی با نکته دان شروعی شد برای صدای بال سیمرغ و از کوچه ی رندان نوشته دکتر زرینکوب، منطق الطیر عطار، اناالحق (نوسنده اش را به یاد نمی آورم) زندگی منصور حلاج، الانسان الکامل نوشته عزیز الدین نسفی، و بایزید بسطامی
بایزید بسطامی یکی از شخصیت هایی بود که من را به معنای واقعی کلمه "تکان" می داد. تاثیرات زیادی بر من گذاشت و اعتماد به نفس و "خودباوری" را به من شناساند و چه خوب هم شد.
شخصیت هایی که بر من تاثیر گذاشتند یک و یا دو نفر نیست که بتوانم بنویسم اما: مادرم، محمد پسردائی مادرم (تکنولوژی)، محمد وهیب و فرح در امارات متحده ی عربی (جسارت)، سرهنگ سعید کوشکی و تیمسار نجفی در دوران خدمت سربازی ام (کار و فعالیت)، ادوارد که همجنسگرایی ایتالیایی و ساکن تهران بود در (ارتباطات)، فرزاد پسر پسر عمه ی مادرم (تجارت)، نصیر پسر عمویم (استقلال طلبی)، آرشام پارسی (خودباوری)، ساقی قهرمان (نوشتن)، مورچه (درک کردن)، فاطمه خانم (نیازمندی)، و ... (که سلول های خاکستری مغزم یاری نمی کنند)
دیگر چیزهایی که بر من تاثیر می گذارند: کوه، سکوت، موسیقی، اشک
ساقی قهرمان در وبلاگ خودش من را به بازی آورد
من هم در اینجا خانه ی هنر را دعوت می کنم که اگر این بازی را دوست داشت خُب، بازی کند.
پسرک سنگی را از دامنش برداشت و به طرفش پرتاب کرد. سنگ محکم به بدنش خورد و صدای آخ اش بارها و بارها در هوا پیجید. از جایش تکان نخورد و خم به ابرو نیاورد. دامنش را هم نتکاند.
نشست و در سکوتی خاکستری گریه کرد. عادت رهگذر بود که عقده هایش را به طرف او پرتاب کند و برود.
برای او مهم نبود که این کوه، دل نازکی دارد.
نوشتن سواد می خواهد.
آن قدر تجربه می کنم تا یاد بگیرم.
اولین اشتباه:
آب بابا داد
بابا آب داد