تبليغاتX
آب بابا داد
تجربه های نوشتن
 

وقتی دلتنگی به سراغ آسمان می رود غصه نمی خورد داد نمی زند گریه نمی کند. زیر پای دلتنگی را می شوید!

 

*  جمعه 1386/04/29 ساعت  11:21   | 

 

- بله

- کُس کش، حرومزاده، بچه کونی، کثافت پَست فطرت، حالا برای من نوکر امریکا شدی و می خوای انگشت کون امریکا کنی تا بمب بریزه تو ایران؟

- چی؟

- همین که گفتم. حالیت می کنم. پدرت رو در میارم.

- برای چی؟

- مگر نمی دونی! خودت رو زدی به اون راه! دیروز سیاست دیک چینی پیروز شده و ممکنه هر لحظه حمله کنند.

- خوب این کجاش تقصیر منه که اون برنده شده؟

- ببین، من هم همجنسگرا هستم اما کون تو یکی رو پاره می کنم. بوق بوق بوق بوق ...

- !!!

 

*  جمعه 1386/04/29 ساعت  11:15   | 

 

1

از اوضاع حقیر اگر خواسته باشید با همان کثافت و بی تکلیفی قدیم می گذرد با این فرق که چند ساعت هم به بیکاری اداری اضافه شده است. بیخود و بی جهت روزها را به شب می رسانیم و شکر قادر بی همتا را به جای می آوریم. فصلها و سالها می آیند و می روند و اگرچه ما با آنها کاری نداریم مثل این است که آنها با ما خیلی کارها دارند.

 

سه شنبه 18 مهر 1329

صادق هدایت

 

 

2

من در جواب جدا اعتراض کردم. گفتم هیچ سند و تصدیقی ندارم و در مملکتی که دزد و مارگیر و آخوند شپشوی آن سالی چندین رأس دکتر به جامعه تحویل می دهند و درجه ی دانشگاهی در آن معنا ندارد افتخار می کنم که هیچ مدرکی ندارم.

 

یکشنبه 20 تیر 1327

صادق هدایت

 

 

3

دایی مهران، که به نحو خاصی نسبت به من احساس علاقه می کرد در کنارم بود. در اتوبوس در تمام مدت در کنارم نشسته بود و دست های مرا در دست می فشرد. زن و دو بچه داشت، ولی با من چون دختری جوان رفتار می کرد.

 

جنسیت گمشده

فرخنده آقائی

نشر البرز

چاپ تهران، 1379

 

 

4

این تویی

که همراه من آمده ای

 لبهای شیک قلوه ای داری

 

بغلم کن

 

جوری بغل نکن که شاخ درختم من انگار و تو آغوش نازکی داری

 

جوری بغلم کن که انگار نازکم من و چسبانده ای به سینه ات سینه ام را لالایی می خوانی خوابم کنی که همینجور روی سینه ات باشم

 

وزیر کار نمی آید

ساقی قهرمان

زمستان 2004

 

 

5

چند روز بعد به طرف شیراز که بیشتر خاطرات دوران کودکی و نوجوانی ام از آنجا بود پرواز کردم. اما شیراز دیگر شاد و زیبا و بی خیال نبود. دلم برای دیدن خیابان ها و آشنایان قدیم پر می زد، اما سراغ هر که را از مادرم می گرفتم یا از شیراز کوچ کرده بود یا مرده بود، و یا آدرسش را گم کرده بودند.

 

داستان فرخ لقا

کتاب کلارا و من

مجموعه داستان های مهرنوش مزارعی

 

 

6

جامی به شاهد بازی معروف بود و کمال الدین حسین گازرگاهی شان سرود برخی غزلیات او را بیان کرده است. ابیاتی از چند غزل او که مسلما در باب معشوق مذکر است:

مه ترکی زبان من نداند فارسی چندان            

چو گویم بوسه ده مشکل نهد بر فارسی دندان

بتان فرزند و جامی نیست جز یعقوب غمدیده

که معشوف جمال یوسف است از جمله فرزندان

 

شاهدبازی در ادبیات فارسی

دکتر سیروس شمیسا

تهران 1381

 

*  جمعه 1386/04/29 ساعت  11:1   | 

 

اینطور:

 

سلام

می دونی، بعضی اوقات برای رفع دلتنگی شنیدن صدای کسی که دوستش داری از پیامگیر صوتی هم کافیه!

می دونستم الان نیستی و دانشگاهی ولی دلم برات تنگ شد گفتم زنگ بزنم صدات رو از پیامگیرت بشنوم

مراقب خودت باش

بوس بوس

خداحافظ

 

*  پنجشنبه 1386/04/28 ساعت  18:36   | 

 

بزن

بالا و هی پایین ببر

هی سفت شو هی شل شو

تا دقیقه شمار ها بدوند

 

 

*  دوشنبه 1386/04/18 ساعت  8:54   | 

 

بزرگراهی همین جا چند قدم آن ور تر از اتاق کوچک و تاریک و بی صدایم پُر صداست

هووفف و  هووفف ش چند قدم آن ور تر با جیک و جیک مرغ کوچک و قرمز شاخ سار خشکیده 

چینگ و چینگ می کند مدام     تا شب    از صبح

سیمان خاکستری پُل  این ور را می بَرد آن ور

می رود میان علف های سبز تا آن دور

تا خرگوش سفید پا کوتاهش 

نفهمد در کجاست و این سیگار از کجاست

 

*  سه شنبه 1386/04/12 ساعت  3:44   | 

 

آدمک های کوتاه و کپل، مدادهای به ته رسیده و نوک شکسته، قرمز و مشکی می شدند و جلوی پستوی اتاق بزرگ مادربزرگم بالا و پائین می پریدند و صدای بنگ بنگ شان اعصابم را خرد می کرد.

اسب سفیدی که بالای کوه سرسبزی ایستاده بود شیحه کشان به سمتم می آمد و من ایستاده بودم.

آن مرد ریش سفید و مهربان که در زیر درخت تنومند پیر ایستاده بود، با من حرف می زد اما صدای شر شر آب رودخانه و ورجه وورجه های این مدادها نمی گذاشت که بشنوم. آن طرف رود را اشاره می کرد و با لبخندی مهربان غیب می شد.

دنبالش می دویدم.

کلبه ی کوچک چوبی ای در میان جنگل مال من شده بود و کسی درش را می زد. پشت در همان مرد سفید پوش و ریش سفید قبل بود که لبخند می زد و مدام می گفت کنار تو هستم نترس، بمان، نرو.

هوا گرم بود.

گرمم شده بود.

می لرزیدم.

سرد بود.

یخ کرده بودم.

مادرم به صورتش می زد که وای از دستم رفت.

دکتر می گفت چهل و پنج درجه شده، باید به سی سی یو برود.

مرد سفید پوش هم ایستاده بود و باز می خندید.

بلند شدم و پنجره را باز کردم اما مرد سفید پوش دستم را گرفت و به تخت برگرداند.

چشمانم را بست و گفت تا به حال بسطام آمده ای؟

سردم شده بود، مادرم باز کیسه ی یخ می خواست.

سرم را به سختی تکان دادم  و گفتم مامان چقدر حالم بد بود!

 

*  یکشنبه 1386/04/10 ساعت  11:38   | 

 

دلم درد می کند!

ای دل بدبخت که باید برای همه چیز درد بگیری.

می خواهم کشی از دور اسکناس صد تومانی بردارم و  دور موهایم بپیچم. بعد سرم را در یک سطل سبز پلاستیکی راه راه که کیسه پلاستیکی سفیدی کف آن را پوشیده طوری فرو کنم که گردنم دسته اش را حس کند. عُق بزنم. نه یک بار و دو بار. عُق بزنم به هر چه مردی و نامردی است به هرچه زنی و نازنی است. عُق بزنم به محکومیت های بی دادگاه، به بی اعتمادی ها، کله خری ها. نفسی تازه کنم و باز عُق بزنم به اعتراض های بی پایه، فحش های بی نگاه، فریادهای بی دلیل. آبی به دست و صورتم بزنم و بلند شوم. دستم را محکم در جیبم نگه دارم تا انگشت به دهن نبرم برای عُق زدن دوباره به...

 

*  سه شنبه 1386/04/05 ساعت  10:30   |