تبليغاتX
آب بابا داد
تجربه های نوشتن
 

آن زن زیبا دستانش را به آن آب زد و بر پیشانی ام خطی کشید بالا به پائین، راست به چپ.

گونه هایم را لمس کرد تا در من حلول کند. پاهایم لرزید و بر زمین افتادم. آنجا نبودم.

دستان آن زن را بر روی سینه هایم حس کردم. چشمانم نمی دید. گونه هایم خیس از اشک. بدنم گرم و یا شاید داغ شد. گردنم بی اختیار به طرف صورتش چرخید. در گوشم زمزمه می کرد کلمات گذشته ام را و چه شیرین، چه آشنا بود واژگانی که آن ها را گم کرده بودم. نفس نفس می زدم هق هق می کردم داغ داغ بودم که نجوای هله لویا-یش سردم کرد.

در آغوشم گرفت. فشرد. گفت دوستت دارم. می داشتم. از امروز بیشتر می دارم. به درونت آمد و چه آسان. مبارک باد حلول-اش بر تو. مبارک باد لمس کردنش

.

*  دوشنبه 1386/08/28 ساعت  7:49   | 

 

-- توضیح: این نوشته شعر و یا قطعه ای ادبی نیست. این نوشته فقط تراوش های ذهنم در روز تولدم است. --

 

بیست و هفت

نمره ی قبولی، نمره ی هفت

روز صفر زندگی ام 20 بود به آن ور که این ور است  و   29 به این ور که آن ور

2 روز از صفر زندگی ام که گذشت جنگ بود و جنگ جنگ تا پیروزی

بمب بود و توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد

مرگ بود و مرگ بر، مرگ بر صدام

خون بود و دشمن، هنوز نفهمیدم کجاست دشمن

صفر زندگی ام در 9 بود به آن ور که این ور است و در 6 به این ور که آن ور

کودکی ام شعارش بود مرگ، مرگ بر مرگ بر 

کودکی ام خاطره اش بود جنگ، جنگ، امتحان در جنگ، جنگ در امتحان، امتحان در سنگر تا مُچ پایم گِل بود شُل

امتحان ریاضی کودکی ام در صدای تق تق ضد هوایی جنگ، توپ بود بر سر سنگر، خمپاره های داغ بر تن، تن داغ در جلو حوضچه ی حیاط سرد

مداد قرمز دو لبه ام زیر دست و پای ترس کودکانه ی جیغ و فریاد گم شد

اشکم ریخت مادرم در راه مدرسه ام دوید ترسید از ترس بمباران کلاس درس

در انتظار در آغوش کشیدن پسرش دوید

دوید

پسرش در هراس سنگر دوید

اشکم ریخت از ترس بمب، ترس از پیدا نکردن مداد قرمز دو لبه ام

گوشه ی دیوار و چارچوب کلاس و نقطه امن

راضیه معلم کلاس اول ام از آژیر ممتد قرمزی که ترس هدیه داشت می ترسید و می دوید برای سنگر یا برای پسرش در مدرسه آن طرف تر

ترس و دلهره ای که از آمدنم با آمدنش بود شده بود، یکی دو تا نبود

ترس از جنگ صدا آژیر بمب خون سوزن و آن راز، ترس از راز، راز ترسناک

همه گذشت به پلک زدنی و گائیده شد چشم

کودکی ام جنگ بود

نوجوانی ام یادواره ی جنگ بود

فیلم حرف شعار خاطره و ترس

مدرسه و شاگردی و اول بودن

دلهره از ترس و ترس دلهره داشتن از افشای ترس

جوانی ام ترس از جنگ

بیقراری بود و سکوت

عید صدا و سکوت

خودکشی و سکوت

سکوت و سکوت

سفر، سفر به این ور که آن ور بود

فریاد و سکوت

همه گذشت به پلک زدنی و گائیده شد چشم

امروز 27 است نگاه می کنم به 26 تا آخر

دست ببرم به پاشنه کفش و بکشم بالا برای 365 دیگر که بگویم امروز که 28 است نگاه می کنم به 27 تا آخر؟

آخر؟

هنوز نفهمیدم کجاست آخر

امروز

27 سال از روز صفرم گذشته

27 سال

 

*  چهارشنبه 1386/08/02 ساعت  6:38   |