تبليغاتX
آب بابا داد - تجاوز
تجربه های نوشتن
 

- داستان خیلی کوتاه -

من را به سختی بالا نگه داشته بود. خیلی سعی می کرد که ترسش را پنهان کند. خون از پارگی پاچه اش شر کرده بود. با صدای لرزان داد می زد که “به ابالفضل اگر دست به من بزنی می زنم توی سرت.”

مردک عوضی خنده ای تمسخر آمیز کرد و کلی دستش را این جیب و آن جیب کرد تا تیزی اش درآمد. زیپ شلوارش را پائین کشید و داشت نزدیک می شد که دنگ خوردم به سرش و روی زمین افتادم و دیگر هیچ چیز جز صدای جیغ و داد پسرک جوان را نشنیدم.

 

*  دوشنبه 1386/03/28 ساعت  19:25   |