|
تجربه های نوشتن
|
دلم درد می کند!
ای دل بدبخت که باید برای همه چیز درد بگیری.
می خواهم کشی از دور اسکناس صد تومانی بردارم و دور موهایم بپیچم. بعد سرم را در یک سطل سبز پلاستیکی راه راه که کیسه پلاستیکی سفیدی کف آن را پوشیده طوری فرو کنم که گردنم دسته اش را حس کند. عُق بزنم. نه یک بار و دو بار. عُق بزنم به هر چه مردی و نامردی است به هرچه زنی و نازنی است. عُق بزنم به محکومیت های بی دادگاه، به بی اعتمادی ها، کله خری ها. نفسی تازه کنم و باز عُق بزنم به اعتراض های بی پایه، فحش های بی نگاه، فریادهای بی دلیل. آبی به دست و صورتم بزنم و بلند شوم. دستم را محکم در جیبم نگه دارم تا انگشت به دهن نبرم برای عُق زدن دوباره به...