تبليغاتX
آب بابا داد - تب
تجربه های نوشتن
 

آدمک های کوتاه و کپل، مدادهای به ته رسیده و نوک شکسته، قرمز و مشکی می شدند و جلوی پستوی اتاق بزرگ مادربزرگم بالا و پائین می پریدند و صدای بنگ بنگ شان اعصابم را خرد می کرد.

اسب سفیدی که بالای کوه سرسبزی ایستاده بود شیحه کشان به سمتم می آمد و من ایستاده بودم.

آن مرد ریش سفید و مهربان که در زیر درخت تنومند پیر ایستاده بود، با من حرف می زد اما صدای شر شر آب رودخانه و ورجه وورجه های این مدادها نمی گذاشت که بشنوم. آن طرف رود را اشاره می کرد و با لبخندی مهربان غیب می شد.

دنبالش می دویدم.

کلبه ی کوچک چوبی ای در میان جنگل مال من شده بود و کسی درش را می زد. پشت در همان مرد سفید پوش و ریش سفید قبل بود که لبخند می زد و مدام می گفت کنار تو هستم نترس، بمان، نرو.

هوا گرم بود.

گرمم شده بود.

می لرزیدم.

سرد بود.

یخ کرده بودم.

مادرم به صورتش می زد که وای از دستم رفت.

دکتر می گفت چهل و پنج درجه شده، باید به سی سی یو برود.

مرد سفید پوش هم ایستاده بود و باز می خندید.

بلند شدم و پنجره را باز کردم اما مرد سفید پوش دستم را گرفت و به تخت برگرداند.

چشمانم را بست و گفت تا به حال بسطام آمده ای؟

سردم شده بود، مادرم باز کیسه ی یخ می خواست.

سرم را به سختی تکان دادم  و گفتم مامان چقدر حالم بد بود!

 

*  یکشنبه 1386/04/10 ساعت  11:38   |