|
تجربه های نوشتن
|
بزرگراهی همین جا چند قدم آن ور تر از اتاق کوچک و تاریک و بی صدایم پُر صداست
هووفف و هووفف ش چند قدم آن ور تر با جیک و جیک مرغ کوچک و قرمز شاخ سار خشکیده
چینگ و چینگ می کند مدام تا شب از صبح
سیمان خاکستری پُل این ور را می بَرد آن ور
می رود میان علف های سبز تا آن دور
تا خرگوش سفید پا کوتاهش
نفهمد در کجاست و این سیگار از کجاست