تبليغاتX
آب بابا داد - سووشون
تجربه های نوشتن
 

چندین جمله از رمان سووشون سیمین دانشور، بدون شرح.

 

... «بیا از نو همان خواهرهائی که بودیم بشویم. یادت هست هردومان بچه بودیم، جشن گرفتیم و آخوند آوردیم و صیغه خواهری خواندیم و نقل روی سرمان ریختند؟» ... «یوسف نی ِ قلیان را گذاشت زیر لبش و گفت:- خودتان هم وضع فعلی را ترجیح می‌دهید. اگر خود شما کمک می‌کردید - شاید کار اسکان به‌جائی می‌رسید. اما عزیزم شما عادت کرده‌اید به‌دوشیدن رعیت‌هایتان. برای شما افرادتان آدم نیستند. با گوسفندهاتان فرقی ندارند. هردو را چکی می‌فروشید.»  ... «بعضی آدم‌ها عین یک گل نایاب هستند، دیگران به‌جلوه‌شان حسد می‌برند. خیال می‌کنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را می‌گیرد.»  ... «زری گفت:- حالا دیگه همهٔ شرط و بیع‌ها را هم کرده‌اند. نمی‌شود اسب قزل را بفرستم. چه‌کار کنم؟ عمه آهی کشید و گفت:- حالا دیگر باید برویم زیر درخت چه‌کنم بنشینیم.»  ... «عزت‌الدوله روی یک پتو که چهارتا کرده بودند، در صدر زیرزمین نشسته بود. عذر خواست که نمی‌تواند جلو پایشان برخیزد، چرا که این عرق‌النساء مزمن حتی چله تابستان دست از سرش بر نمی‌دارد.»  ... «یوسف تا چشمش به‌نان افتاد گفت:- گوساله‌ها، چه‌طور دست میرغضبشان را می‌بوسند!»  ... «آن‌روز عصر یک عده انگلیسی که تازه از لندن وارد شده بودند برای دیدار مدرسه، به‌مدرسه می‌آمدند. از صبح کلاس‌ها تعطیل شد تا نظرعلی‌بیگ فراش هندی مدرسه به‌آب و جاروی کلاس‌ها برسد.»  ... «حمله گازانبری مساوی است با تیفوس + قحطی + تقلب در امتحان. ای دیوانه‌های جهان متحد شوید.»  ... «سهراب گفت:- خانم‌زهرا که غریبه نیستند. باید انتقام می‌گرفتیم. تاکی بکِشیم؟ آن عفو عمومی‌شان، که بعد زیرش زدند و چه‌جور هم زیرش زدند. راست آمدند چپ رفتند.»  ... «دوقولوها، مینا و مرجان مثل دوتا گنجشک جیرجیر می‌کردند و دور میز صبحانه می‌پلکیدند. برای به‌دنیا آوردن آن‌ها و برادرشان خسرو بود که زری نذر کرده بود، هرشب جمعه برای زندانی‌ها و دیوانه‌های دارالمجانین نان و خرما ببرد.»  ... «این‌ها که گفتید به‌خوی ما نمی‌خواند. ما آزاد زندگی کرده‌ایم، طبیعت همیشه دم دستمان بوده. در کوه و کمرش که اسب رانده‌ایم، در دشتش که اطراق کرده‌ایم، زیر آسمانش که چادر زده‌ایم. نمی‌شود ما را در خانه زندانی کرد.»  ... «عمه نفرین کرد. نفرین کرد و گفت:- خدایا، چرا مرا لچک به‌سر آفریدی؟ اگر مرد بودم، نشان همه می‌دادم که مردانگی یعنی چه؟»  ... «کاش من‌هم اشک داشتم و جای امنی گیر می‌آوردم و برای همه غریب‌ها و غربت‌زده‌های دنیا گریه می‌کردم. برای همه آن‌ها که به‌تیر ناحق کشته شده‌اند و شبانه دزدکی به‌خاک سپرده می‌شوند.»  ... «نوشته بود که تصمیم دارد از ارتش استعفا بدهد و هرطوری شده با زن و دو پسرش برود سویس، اما ذکری از دویست تومان پولی که از یوسف به‌قرض گرفته بود نکرده بود.»  ... «وای چه ولزاریاتی! بی‌بی‌ام در یک اتاق دودری، روی یک حصیر پاره، روی یک لحاف شرنده جان می‌کند. و از گرما هی می‌گفت سوختم! نه سردابی نه آب خنکی.»  ... « نه‌شام داشتیم نه‌آب. هوا هم بسیار سرد بود و نه‌ راه پس داشتیم و نه می‌توانستیم پیش برویم.»  ...

 

*  شنبه 1386/05/13 ساعت  21:33   |