دستش را می گیرم و می روم تا آخر داستان پسرکی که دستش را ول کرده و دم دم مرگ بهانه مادر گرفتن به یادش آمده بود. بر می گردم و سر کیفش را که گرفته ام باز می کنم سیب قرمزی که داخلش برایم گذاشته است را گاز می زنم و از دیدن خون لثه هایم که بر سیب مانده می ترسم.
دلم برای گرفتن سر کیفش تنگ شده