تبليغاتX
آب بابا داد - کیف دستی
تجربه های نوشتن
 

دستش را می گیرم و می روم تا آخر داستان پسرکی که دستش را ول کرده و دم دم مرگ بهانه مادر گرفتن به یادش آمده بود. بر می گردم و سر کیفش را که گرفته ام باز می کنم  سیب قرمزی که داخلش برایم گذاشته است را گاز می زنم و از دیدن خون لثه هایم که بر سیب مانده می ترسم.

دلم برای گرفتن سر کیفش تنگ شده

 

*  شنبه 1386/05/27 ساعت  11:26   |