|
تجربه های نوشتن
|
آن زن زیبا دستانش را به آن آب زد و بر پیشانی ام خطی کشید بالا به پائین، راست به چپ.
گونه هایم را لمس کرد تا در من حلول کند. پاهایم لرزید و بر زمین افتادم. آنجا نبودم.
دستان آن زن را بر روی سینه هایم حس کردم. چشمانم نمی دید. گونه هایم خیس از اشک. بدنم گرم و یا شاید داغ شد. گردنم بی اختیار به طرف صورتش چرخید. در گوشم زمزمه می کرد کلمات گذشته ام را و چه شیرین، چه آشنا بود واژگانی که آن ها را گم کرده بودم. نفس نفس می زدم هق هق می کردم داغ داغ بودم که نجوای هله لویا-یش سردم کرد.
در آغوشم گرفت. فشرد. گفت دوستت دارم. می داشتم. از امروز بیشتر می دارم. به درونت آمد و چه آسان. مبارک باد حلول-اش بر تو. مبارک باد لمس کردنش
.