|
تجربه های نوشتن
|
- داستان خیلی کوتاه -
مسعود از میان پیغمبرها جرجیس را انتخاب کرده بود. نزدیک بود کمربند زیر شکمش پاره شود. بوی مشروب می داد. قیژ قیژ کرسی های چوبی محوطه غذاخوری و جیک جیک پرنده ها کمک می کرد تا صدای آروق زدن هایش را دیگران نشنوند. گرگ و میش که شد کرکره ی مغازه را پائین کشید و مسعود را مجبور کرد چند صندلی کنار هم بگذارد تا باز روی یک بخت برگشته ی دیگر بپاشد. مسعود دست هایش را روی صورتش گذاشته بود و چشمانش را از ترس آب و یا شاید آبرو محکم بسته بود. دفعه قبل 685 هزار تومن دیگر مانده بود و الان 680 هزار تومن یعنی 136 بار صدای کرکره.
اگر روی شیشه نوشته نشده بودم، حسابش را صاف می کردم.